تبليغاتX
Cultural Studies

Cultural Studies

چكيده مقالات

فصل ۱ و ۲

فروید معتقد است محدود کردن غرایز برای پیشرفت تمدن عواقبی را در بر دارد؛اما در عین حال او این فرآیند را اجتناب ناپذیر می داند.  

تمدن همواره به سرکوب بشر پرداخته است و هستی اجتماعی و بیولوژیکی بشر را محدود کرده است.البته این سرکوب لازمه ی پیشرفت است. چراکه ارضای کامل غرایز در تضاد با تمدن و پیشرفت آن قرار می گیرد. همین کنترل غرایز و تغییر بنیادین طبیعت است که انسان حیوانی را به انسان تبدیل می کند. فروید کل دستگاه ذهن را با همین تغییر توضیح می دهد و آنرا تبدیل اصل لذت به اصل واقعیت تشریح می کند.اصل واقعیت نه تنها اصل لذت را کنترل و محدود می کند بلکه در عین حال جوهر آن را نیز تغییر می دهد. با تثبیت اصل واقعیت دستگاه ذهن تابع این اصل شده و عملکرد "عقل" گسترش می یابد. تسلط اصل واقعیت بر اصل لذت تام و تمام و قطعی نیست. تا زمانی که آزادی را ارضای تام و تمام غرایز و نیازها تصور کنیم می توان ادعا کرد که در تمدن آزادی وجود ندارد. آزادی موجود در تمدن مستلزم والایش غرایز است.

فروید رشد دستگاه سرکوبگر ذهن در دو سطح فردی و نوع بشر را از درون بهم مرتبط می داند.

نظریات فروید سرشار است از ساختارهای دوگانه:خودآگاه-ناخودآگاه، تن-روان و ... او در کتاب "تمدن و ملالتهای آن" دوگانه ی غریزه ی حیات(اروس) و غریزه ی مرگ را مطرح می کند و زندگی را تضاد این دو غریزه تعریف می کند. رابطه ی میان اروس و غریزه ی مرگ رابطه ی دوطرفه و پیچیده است. اروس نیرویی بزرگ و وحدت بخش است که انسان را به حیات، تولیدکنندگی و استقرار سوق می دهد و در مقابل آن تاناتوس میل به بازگشت به وضعیت غیر ارگانیک و جهان آلی دارد و حیاتی ویرانگر است. اروس میل به زندگی و حیات و تاناتوس هبوط به مرگ است؛ گرچه به نظر می رسد هردوی اینها خاستگاه مشترکی دارند. حضور این دو غریزه و تفکیک و امتزاج همیشگی شان مشخصه ی فرآیند زندگی است. در نتیجه نظریه ی غرایز فروید در این مرحله نظریه ای جدید و متفاوت است. فروید روایتی از لایه های ذهنی انسان به دست می دهد که با این نظریه ی غرایز تناسب دارد. او ساختار ذهنی را متشکل از Id,Ego,Superego می داند.

اید: که منطبق بر اصل لذت است قلمرو ضمیر ناخودآگاه و غرایز است.

ایگو: واسطه ای میان اید و جهان بیرونی است و برای کنترل اید بوجود آمده و منطبق با اصل واقعیت است.

سوپرایگو:منطبق بر اصل اخلاقیات است و در خدمت سرکوب . سوپراگو اصول اخلاقی ، اجتماعی و فرهنگی ای را دربر می گیرد که درونی و تثبیت شده اند.

مفاهیمی که فروید در نظریاتش بکار می برد دگرگونیهای تاریخی را در نظر نمی گیرند. از این رو باید مفاهیم دیگری را جایگزین کرد: سرکوب-مازاد، محدودیتهای وارده توسط سلطه ی اجتماعی بوده و متفاوت از سرکوب است. اصل عملکرد را نیز باید جایگزین اصل واقعیت کرد چراکه اصل عملکرد غالب شدن شکل تاریخی اصل واقعیت است.

آنچه در طول تاریخ ساماندهی  تمدن جایگزین سلطه شد اعمال عقلانی قدرت است که توسط تقسیم کار اجتماعی رخ می دهد و فروید آنرا نادیده می گیرد. اشکال مختلف سلطه موجب شکل گیری اشکال تاریخی متعدد اصل واقعیت شده اند.

با توسعه و تکامل اصل عملکرد، سلطه به طور فزاینده ای موجه جلوه داده می شود. تحت این شرایط کار بیگانه شده و زمان رنج آوری برای افراد است. سلطه ی اصل عملکرد در جامعه موجب ایجاد تضاد بین جنسیت و تمدن می شود.

اگرچه اروس در جامعه سازماندهی اجتماعی می شود، غریزه ی مرگ از چنین سازماندهی برخوردار نیست. غریزه ی مرگ در ساختار شخصیت خود را در سوپرایگو متجلی می کند. سوپرایگو حکم خود ویرانگری را تحمیل می کند.

با وجود همین تفاسیر ذکر شده فروید به این نتیجه می رسد که خود تمدن موجب آزادسازی نیروهای مخرب می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:59  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

فصل 5  

همانطور که گفته شد تمدن،عشق جنسی را محدود می کند چراکه عشق تمایل به یکی کردن دو فرد دارد حال آنکه تمدن می خواهد افراد را در گروه های بزرگتر گرد هم آورد. تمدن مایل است اعضای جامعه را از طریق لیبیدو به یکدیگر پیوند دهد و از هر وسیله ای برای ایجاد حس هم هویتی نیرومند میان افراد بهره می گیرد. به همین منظور تمدن عشق جنسی را محدود می کند و به افراد جامعه می گوید که همنوع خود را دوست بدارند. فروید این خواست تمدن را در تقابل با نوع بشر می داند چراکه معتقد است انسان علاوه بر نیاز به عشق، از سایق پرخاشگری نیز برخوردار است و مایل است که آنرا توسط همنوع خود ارضا کند. وجود همین گرایش به پرخاشگری است که رابطه ی ما با همنوعانمان را مختل می کند و تمدن را با مشکل مواجه می کند. فروید با مثالهای متفاوتی که از جوامع مختلف ارائه می دهد نشان می دهد که بسیاری از خشونت های تاریخی موجود در جوامع گوناگون را می توان با سایق پرخاشگری توضیح داد.

"همیشه می توان عده ی کثیری را با عشق به هم پیوند داد، به شرط آنکه کسانی باقی بمانند که بتوان آنان را مورد پرخاشگری قرار داد."(صفحه 81)

فروید علت سعادتمند نبودن بشر در تمدن را نیز در همین نکته می داند که تمدن هم در پی محدود کردن سایق های جنسی بشر است و هم قربانی کردن تمایلات پرخاشگری او.

 

فصل6

در ابتدای فصل 6، روند تکامل نظریه ی سایق ها در روانکاوی را مطرح می کند و استدلال می کند که علاوه بر سایق عشق که تمایل به حفظ موجود زنده و اتصال آن به واحدهای بزرگ تر را دارد، سایق دیگری نیز وجود دارد که مایل است این واحدها را از هم بپاشد و به وضع ارگانیک اولیه برگرداند. فروید این سایق را سایق مرگ می نامد و معتقد است پرخاشگری بخشی از سایق مرگ است.سایق عشق و مرگ اغلب با یکدیگر ترکیب می شوند و به تنهایی ظاهر نمی شوند. این استدلالات موجب می شود که در انتهای  فصل فروید بنواند توضیح روشنتری از تکامل تمدن ارائه دهد.

"تکامل تمدن باید نماینگر مبارزه ی میان عشق و مرگ،یعنی سایق زندگی و سایق تخریب باشد که در نوع بشر تحقق میی یابد. این مبارزه اصلا محتوای وجودی زندگی است و به این علت تکامل تمدن را باید به طور خلاصه مبارزه ی زندگی نوع بشر نامید." "صفحه ی 91"

 

فصل7

در این فصل فروید به بررسی سازوکاری می پردازد که تمدن بوسیله ی آن با پرخاشگری به مقابله بر می خیزد. هنگامی که میل به پرخاشگری خنثی می شود این میل به درون فرد و به "من" او باز می گردد و از درون به مثابه ی "وجدان" ،همان پرخاشگری را به "من" اعمال می کند. احساس تقصیری که از ارتکاب به عمل زشت و یا تنها قصد آن به انسان دست می دهد را می توان با "فرامن" توضیح داد. گاهی انسان از انجام عملی خودداری می کند زیرا از یک مرجعیت بیرونی می ترسد و بیم آن دارد که عشق دیگری به خود را از دست دهد. اما هنگامی که این مرجعیت بیرونی از طریق "فرامن" به درون راه پیدا می کند دیگر نمی توان چیزی ،حتی افکار، را از آن مخفی کرد و در نتیجه زشتکاری یا قصد به آن نتیجه ی یکسانی خواهد داشت که همان احساس تقصیر است. در این مرحله است که احساس تقصیر را می توان عذاب وجدان نامید.

فروید فرضیه دیگری را نیز مطرح می کند: محرومیت از سایق های اولیه در کودک وضعیتی را بوجود می آورد که با مرجعیت بیرونی هم هویت می شود و آنرا در خود ادغام می کند و در نتیجه "فرامن" شکل می گیرد. طبق این باور می توان ادعا کرد که وجدان در آغاز در نتیجه ی یک سرکوب بوجود می آید که بعد به نوبه ی خود سرکوب های بعدی را طلب می کند. در نتیجه می توان گفت که در ساخته شدن "فرامن" و پیدایش وجدان، عوامل نهادی و تاثیرات محیط پیرامون واقعی باهم موثر واقع می شوند. همانطور که قبلا نیز گفته شد تمدن در پی متحد کردن انسانها از راه تشدید مداوم احساس تقصیر است. و افزایش احساس تقصیر موجب محرومیت از سعادت می شود.

 

فصل8

در این فصل فروید ضمن تکرار آنچه در فصول پیشین گفته بود به رابطه ی میان احساس تقصیر و آگاهی نیز می پردازد. او معتقد است شرایطی را می توان تصور کرد که در آن "احساس تقصیری که نتیجه ی تمدن است، به عنوان احساس تقصیر شناخته نشود و غالبا در ناآگاهی بر جای بماند یا به صورت ملال یا نارضایی پدیدار شود که آدمی برای آن انگیزه های دیگر می جوید." (109) این دقیقا همان جایی است که ادیان ادعا می کنند که می توانند بشر را از احساس تقصیر، که گناه نامیده می شود، نجات دهند.

در ادامه فروید به توضیح مجدد کلماتی مانند "فرامن"، "وجدان"، "احساس تقصیر"، "نیاز به کیفر" و "پشیمانی" می پردازد. فروید مجددا تاکید می کند که پرخاشگری "فرامن" دو سرچشمه دارد. 1.پرخاشگری که تداوم نیروی مرجعیت بیرونی است و به ذهن رانده می شود. 2.پرخاشگری که مصرف نشده و آدمی تمایل دارد آنرا به همان مرجعیت بازدارنده برگرداند. این دو با هم تاثیرگذارند اما در مواردی ممکن است یکی از آنها شدیدتر از دیگری باشد. فروید با تاکید مجدد بر نظریه اش که "هرنوع محرومیت و هر امتناع از ارضای سایق، به افزایش احساس تقصیر منجر می شود"(112) ،این حکم را بیان می کند که:

"اگر یک محرک سایق واپس زده شود، عناصر لیبیدویی آن به علایم (بیماری) و اجزای پرخاشگری آن، به احساس تقصیر تبدیل می شوند."(113)

فروید معتقد است روند تکامل فرهنگ نوع بشر با روند تربیت انسان بسیار مشابه است؛ و در ادامه به مقایسه و بررسی این دو روند می پردازد. در جامعه نیز همانند فرد، فرامنی شکل می گیرد که از آن با نام "فرامن فرهنگی" یاد می شود. این فرامن فرهنگی است که فرمان "همنوع خود را نیز مانند خود دوست بدار" را صادر می کند. نباید نادیده گرفت که هنگامی که پای پیشنهادهای درمانی برای جامعه به میان می آید، فروید بسیار محتاطانه سخن می گوید و تفاوتهایی را میان فرد و جامعه ذکر می کند که مانع از آن می شود که بتوان برای جامعه نیز درمانهای مشابه با فرد ارائه کرد.

پایان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:0  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

۳

آدمی می پذیرد که نمی تواند بر همه ی عوامل بوجود آورنده ی رنج غالب شود، اما از طرف دیگر تسلیم نمی شود و تلاش می کند تا در حد امکان بعضی از این عوامل را از میان بردارد و برخی دیگر را تسکین دهد. همانطور که در فصول قبل گفته شد، رنج های بشر علل مختلفی دارد که یکی از آنها اجتماعی است. این عامل که خود، ساخته و پرداخته ی بشر است بیشترین نیروی بیرونی رنج را بر بشر وارد می کند و بشر در کنترل آن تا اندازه ی زیادی ناموفق بوده است. همین استدلال است که فروید را وادار می کند تا ادعا کند که "آنچه به طور عمده موجب شوربختی ما است چیزی است که به آن تمدن می گوییم". (صفحه 48) به گفته ی فروید این ادعا، ادعایی حیرت برانگیز است چراکه تمدن –هرگونه که آنرا تعریف کنیم- برای حمایت از بشر در برابر سرچشمه های رنج بوجود آمده است؛ اما در عین حال چه بسیار که ضدیت با تمدن و نارضایتی از آن در دوران مختلف تاریخی وجود داشته است. این ادعا که تسلط آدمی بر طبیعت و رام کردن آن، احساس لذت و سعادت بشر را بیشتر نکرده است ما را به این نتیجه می رساند که تسلط بر طبیعت به تنهایی برای سعادت انسان کافی نیست. آن لذتی که تمدن برای ما بوجود می آورد جزء دسته ی "لذت های کم ارزش" طبقه بندی می شود. فروید تمدن را اینگونه تعریف می کند:

" تمدن به مجموعه دستاوردها و نهادهایی گفته می شود که زندگی ما را از زندگی اسلاف حیوانی ما دور می کند و دو مقصود دارد: یکی حفاظت از انسان در برابر طبیعت و دیگر تنظیم روابط بین انسان ها." (52)

ما از تمدن انتظاراتی داریم که می توان آنها را در 4 گروه دسته بندی کرد: 1.سودمندی و فایده مندی 2.ارج نهادن به زیبایی 3.پاکیزگی و نظم 4.تنظیم روابط میان انسان ها(روابط اجتماعی). تنظیم روابط اجتماعی یک خصوصیت مهم تمدن است که موجب جایگزین شدن قدرت جمع به جای قدرت فرد می شود و در نتیجه آزادی فردی را محدود می کند. تمدن در فرایند تکامل خود تغییراتی را بر بنیان سایق های شناخته شده ی انسان اعمال می کند. تمدن سایق ها را والایش می کند و امکان فعالیت های عالی روانی، علمی، هنری و ... را بوجود می آورد. پیش شرط تمدن خودداری از ارضای سایق ها(فراموش کردن،سرکوب کردن و والایش) است و این "محرومیت در تمدن" بر روابط آدمیان حاکم است و یکی از دلایل دشمنی با تمدن است. 

4

روند تکامل تمدن

در فصل چهار، فروید روند تکامل تمدن و فرایندهای تاثیرگذار بر آن را بررسی می کند و به تشکیل خانواده می پردازد که از نظر او سنگ بنای تمدن است. عشق جنسی و ضرورت عوامل بوجود آمدن خانواده و درنتیجه تمدن بوده اند. اما در طول تکامل تمدن، عشق و تمدن در تضاد قرار گرفته اند؛ چراکه تمدن خواهان گردآوری انسانها در گروه های بزرگتر است اما خانواده خواهان ابقای فرد در خود است. پس می توان نتیجه گرفت که تمدن به محدود کردن زندگی جنسی از یک طرف و گسترش دایره ی فرهنگ از طرف دیگر تمایل دارد.

 تمدن با جنسیت چه می کند؟

فروید معتقد است تمدن اقدامات محدودکننده ی فراوانی را در باب جنسیت اعمال می کند. به طور کل تمدن از جنسیت به عنوان سرچشمه ی مستقل لذت خوشش نمی آید و تنها آن را به منظور تکثیر نوع می پذیرد. تمدن تظاهرات زندگی جنسی کودک را زشت می شمارد و مانع آن می شود. تمدن انتخاب ابژه ی جنسی فرد بالغ را محدود به غیر همجنس  می کند و عشق جنسی به غیر همجنس را نیز با قانون تک همسری محدود می کند. تمدن ارضاهای غیر تناسلی را انحطاط می شمارد. فروید معتقد است این ممانعت ها و محدودیت ها ی تمدن که برای همه ی افراد، یک زندگی جنسی را مجاز می دانند "نابرابری های مادرزاد یا اکتسابی را که جزء ذات جنسی انسان هاست نادیده می گیرند، راه لذت بردن جنسی را به روی عده زیادی از آنان می بندند و به منشا بی عدالتی های شدید تبدیل می شوند".(70) در نتیجه زندگی جنسی انسان متمدن دچار اختلال می شود. اما نمی توان به جرات گفت که آیا این اختلال تنها در اثر فشارهای فرهنگ بوجود می آید و یا ماهیت خود این عملکرد نیز ما را از لذت کامل محروم می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 1:33  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

تمدن و ملالت های آن

فروید در این کتاب سعی می کند ریشه های پیدایش فرهنگ و تمدن را از دیدگاه روانکاوانه بیان کند. در بخش  اول فروید به دوستی اشاره می کند که معتقد است احساس "اقیانوسی " عمیقی که می توان آن را "جاودانگی" نامید، در بشر وجود دارد که سرچشمه ی ایجاد احساسات دینی است. فروید با وجود اینکه پرداختن به احساسات از نگاه علمی را کار دشواری می پندارد، سعی دارد تا از راه روانکاوی به یافتن ریشه ی چنین احساسی بپردازد. او به این منظور به توضیح "من" ego می پردازدکه همان احساس ما از خودمان است و آن را در مقابل "نهاد" id قرار می دهد. فروید استدلال می کند که "من" بزرگسالان از ابتدا اینگونه نبوده است بلکه تکامل یافته و به تدریج از جهان خارج جدا شده و مرزی با جهان خارج پیدا کرده که البته ثابت نبوده و در معرض اختلال نیز می باشد. "من" در ابتدا تمایل دارد بطور خاص لذت جو باشد و عوامل رنج را چه از درون باشد و چه از بیرون، از خود دور کند و کم کم می تواند میان این عوامل رنج تمایز قائل شود. تمایز میان امر درونی (امور مرتبط با "من") و امر بیرونی (جهان خارج) گامی در تکامل و شکل گیری اصل واقعیت است.فروید در پایان این بخش نتیجه می گیرد که "نیاز به دین از بی پناهی دوران کودکی و نیاز به پدر ناشی می شود." (صفحه 28) فروید معتقد است هدف زندگی به وسیله ی اصل لذت تعیین می گردد که از ابتدا بر دستگاه روانی بشر حاکم است. اما دستیابی به این لذت و سعادت عملا در عالم ممکن نیست؛ در نتیجه اصل لذت تحت تاثیر جهان بیرون و رنج های گوناگون موجود در آن به اصل واقعیت که کم توقع تر نیز هست تبدیل می شود. در اصل واقعیت رهایی از رنج نیز به نوعی  لذت و سعادت محسوب می شود. برای رهایی از رنج و رسیدن به اصل لذت روش های مختلفی وجود دارد ؛ از جمله تحت کنترل درآوردن طبیعت و ارگانیسم انسان. برای تحت تاثیر قرار دادن ارگانیسم انسان به منظور کاهش رنج می توان به روش شیمیایی سکر اشاره کرد. همچنین می توان محرک های سایق را تحت کنترل درآورد و به سرچشمه ی درونی نیازها چیره شد. یک روش دیگر دفع رنج که دستگاه روانی بشر بکار می گیرد، جابه جا لیبیدو است؛بدین صورت که سایق ها "والایش" می شوند و لذت ها به سرچشمه ی فعالیت های فکری و روحی ارتقا داده می شوند. انحراف از واقعیت(تخیل) نیز مسلما کارساز است. روش دیگر "واقعیت را تنها دشمنی می داند که سرچشمه ی همه ی رنجها است" بنابراین معتکف به جهان پشت می کند و هرگونه ارتباطی با جهان را قطع می کند. اما می توان راه دیگری نیز در پیش گرفت و بوسیله ی آرزو و داخل کردن جنون در واقعیت،سعی در اصلاح جهان و حذف عوامل رنج در آن کرد. اینجاست که فروید ریشه ی ایجاد دین در جوامع را اینگونه نتیجه می گیرد:

"وقتی تعداد زیادی از افراد بطور جمعی بخواهند سعادت خویش را تضمین و از رنج پیشگیری کنند و به این منظور واقعیت را با وهم بیامیزند، موردی پیش می آید که حایز اهمیت خاص است. دین های نوع بشر را نیز باید از شمار این هذیان های جمعی دانست." (صفحه 41)

فروید در ادامه ، عشق ورزیدن (رابطه ی احساسی با ابژه ای در جهان بیرون) و دیدگاه زیبایی شناختی را نیز به عنوان دیگر روش های ممکن ذکر می کند. فروید خود اذعان دارد که روشهایی که برشمرده است کامل نبوده و تاثیر این روش ها نیز در افراد متفاوت است. افراد،متناسب با سرشت روانی خود روش های متفاوتی را برای تطبیق با جهان بیرون و لذت جویی بکار می گیرند و مسلما هر فرد همه ی رضایت خود را از یک گرایش انتظار ندارد. اما دین یک راه لذت جویی و رهایی از رنج را به همه تحمیل می کند و در نتیجه به فرآیند انتخاب و تطبیق خدشه وارد می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:27  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

گزارشی توصیفی از مشاهده ی مشارکتی در"مصرف سواحل دریای خزر در تعطیلات"

 

مگر چند بار در سال پیش می آید که حدود چهار روز پشت هم تعطیل رسمی باشد. تعطیلات رسمی یعنی به راحتی (البته بدون در نظر گرفتن ترافیک جاده ها و شلوغی مناطق تفریحی)می توانید به سفر بروید بدون اینکه لازم باشد منت رئیستان را برای مرخصی بکشید یا چرتکه بیندازید که تا به حال چند جلسه از کلاسهای دانشگاه را غیبت کرده اید و استرس حذف شدن درس بخاطر غیبت بیش از حد مجاز را داشته باشید.همین شد که من و همسرم تصمیم بگیریم فرصت را غنیمت دانسته و به شمال کشور رویم و به قول معروف با یک تیر دو نشان بزنیم؛ هم بعد از مدتها دیداری با خانواده ها تازه کنیم و هم از طبیعت زیبای شمال بهره برده و تجدید قوایی کنیم. حالا اگر در این گیرو دار به فکر این باشید که تا هفته آینده باید یک گزارش توصیفی نیز برای درس دانشگاهتان بنویسید مطمئنا به این فکر می افتید که گزارشی از مشاهداتتان از سواحل زیبای دریای خزر و حضور مردم در آنجا بنویسید. اینگونه شد که در ادامه مشاهدات من از ساحل در تعطیلات میانه خرداد را خواهید خواند.

در این مدت قسمت شد و اینجانب دوبار به ساحل رفتم. یکبار در روز (حوالی عصر) و یکبار نیمه ی شب. بار اول که در عصر به ساحل رفتم  با بار دوم که در شب آنجا بودم تفاوتهای محسوسی را دیدم که مایلم در اینجا به آنها بپردازم.در روز ما به قسمتی از ساحل رفتیم که با سنگ های موج شکن از دریا جدا شده بود البته ارتفاع سنگ ها زیاد نبوده و حدود 1 متر بود. در سمت راست ما حدود 500 متر آنطرف تر طرح سالمسازی دریا برای آقایان بود که علی رغم اتمام زمان شنا و بالا رفتن پرده ها عده ای همچنان مشغول شنا بودند و در سمت چپ ما طرح سالمسازی بانوان بود که البته در آن ساعت از روز پرده ها بالا بود و کسی در حال شنا نبود. و اما قسمتی که ما نشسته و مشغول نوشیدن چای بودیم؛ عده ی زیادی از سنگ ها بالا رفته و سعی کرده بودند در قسمتی از سنگ که راحت تر بود بنشینند تا به راحتی دریا را ببینند. برخی مثل ما در حالی که به دریا می نگریستند و از زیبایی آن محظوظ می شدند چای می نوشیدند یا بستنی یا تنقلات می خوردند و برخی دیگر در سکوتی طولانی به دوردستها خیره شده بودند، برخی نیز مشغول گفتگویی آرام بودند و برخی با صدای بلند به گپ و گفتگو مشغول بودند؛ برخی دیگر نیز مشغول استعمال دخانیات بودند.عده ی کمی  نیز از سنگ ها به پایین رفته بودند و در دریا مشغول آب بازی بودند که بیشترشان کودکان و نوجوانانی بودند که تحت نظر خانواده های خود بودند و گهگاه تذکراتی نیز در باب امنیت از خانواده های خود می شنیدند.چند قایق موتوری با سرعت و صدای زیاد نزدیک و دور می شدند.کسانی که روی سنگ ها نشسته بودند از سنین مختلفی بودند اما در میان آنان کهنسالان کمتر دیده می شدند؛ شاید به این خاطر که توان بالا آمدن از سنگ ها را نداشتند و یا آنرا کاری پر خطر می دانستند. اما چند متر دورتر از دریا جاییکه شنزارهای ساحل به اتمام می رسید نیمکتهایی مانند نیمکتهای پارک با فواصل حدود 5 متر از یکدیگر قرار داشت که مسن ترها آنها را اشغال کرده بودند و به افقهای دوردست و گاهی به جوانترهایی که در حال جنب وجوش بودند می نگریستند.پشت این نیمکتها که دیگر شنزار نبود ماشینهای گوناگونی –ارزان و گران، کهنه و نو، بزرگ و کوچک- تقریبا جفت یکدیگر پارک شده بود که این خود می تواند نشان دهد که افراد مختلفی از اقشار متفاوت جامعه در آنجا حضور داشتند. همچنین پلاک ماشینها نیز نشان می داد که مسافران زیادی از شهرهای مختلف ایران در کنار بومیان مازندرانی به ساحل آمده بودند اما در میان پلاک ماشینها تعداد زیاد پلاکهای متعلق به شهر تهران جالب توجه بود. کمی دورتر تعدادی چادر نیز برپا بود که البته با توجه به مساعد نبودن آن محیط برای اتراق در چادر، تعداد کم آن معقول به نظر می رسید. گویا افرادی که تمام سفر خود را در چادر به سر می برند در مناطق دیگری کمی دورتر از ساحل در قسمتهایی که به منظور برپایی چادر تعبیه شده اند اتراق می کنند تا به سرویس بهداشتی و شیر آب و امکاناتی از این قبیل دسترسی داشته باشند و افرادی که نزدیکتر به ساحل چادر برپا کرده اند تنها مدت کوتاهی که گاهی کمتر از یک روز کامل است در آن اسکان دارند. برگردیم به شنزارهای ساحل... عده ای قدم می زنند. بچه هایی نیز با شنها بازی می کنند ویا روی شن نقاشی می کنند. پسر جوانی با اسبش می آید و می رود و در انتظار مشتری است که سوار اسبش شود و در ازای آن مبلغی به او پرداخت کند که البته هر از چندگاهی چنین می شود و دختری جوان یا پسری نوجوان لبخند زنان سوار بر اسب می شود و مسیر کوتاهی از ساحل را سوار بر اسب طی می کند البته گهگاهی این لبخند جای خود را به نگاه پراضطراب کودکانی می دهد که از امنیت خود بر روی اسب مطمئن نیستند و از سوار بودن و شاید از حیوان می هراسند. رویم را که از اسب بر می گردانم چشمم به بساط آلو و لواشک پسرک آفتاب سوخته ای می خورد که انگار همه ی عمر خود را زیر آفتاب و کنار دریا به این کار مشغول بوده که اینگونه صورت و دستانش سوخته.بساطش را که می بینم یاد دربند و فرحزاد می افتم و البته چرخ گاریهای که در سطح شهر تهران کنار خیابانها گوجه سبز و چاقاله بادام و باقالی و لبو و چیزهایی از این قبیل می فروشند. بویی به مشامم می خورد؛ در جستجوی بو سرم را می چرخانم؛مرد میانسالی را می بینم که روی منقل نسبتا بزرگی بلال می پزد وهر از چندگاهی سرش را بالا می کند و به چند کودکی می نگرد که بی صبرانه منتظرند بلالشان آماده شود. آماده ی رفتن می شویم. وقتی می خواهیم ماشین را از پارک خارج کنیم مردی با خوشحالی کنار ماشین می ایستد و به راننده ای که در جستجوی جایی برای پارک کردن ماشینش بود اشاره می کند که صبر کند تا ما از این محل خارج شویم و او ماشینش را در اینجا پارک کند. برق شادی را در چشم هردو می بینم؛ گویی مدتی طولانی به دنبال جایی برای پارک ماشین می گشتند و از این جستجو خسته و نا امید شده بودند و با توجه به اینکه هر لحظه بر حجم افراد حاضر در ساحل افزوده می شد انتظار نداشتند که کسی در این زمان این مکان را ترک گوید. غروب بود و هوا کم کم تاریک می گشت اما بر تعداد افراد حاضر در ساحل افزوده می شد.

بار دوم شب از نیمه گذشته بود که به پارکینگ سوم بابلسر رفتیم. اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد شلوغی بیش از اندازه بود. من پیشتر نیز در فصول مختلف آخر هفته های زیادی را پس از نیمه ی شب در ساحل بوده ام اما هیچ گاه ساحل را تا این حد شلوغ ندیده بودم؛ که البته با توجه به تعطیلات و نزدیکی فصل تابستان می توان این وضعیت را توجیح کرد. تقریبا چند بار اطراف پارکینگ گشتیم تا بالاخره جایی خالی شد و ما توانستیم ماشین را پارک کنیم. به محض اینکه به شنزارهای ساحل قدم گذاشتم موجی از صداها بود که توجهم را جلب کرد.گویی کنار دریا، شب و سکوت و آرامش آن معنای خود را از دست داده بود.اگر به ساعت مچی ام نگاه نمی کردم نمی توانستم حدس بزنم که ساعت حدود 1 صبح است.ساحل آنچنان پر از نور و صدا بود که به ساعتم نیز شک کردم. تعداد بسیار زیادی میز و صندلی های فایبرگلاس به رنگهای سفید و زرد که بخاطر ذرات شن خیلی هم تمیز نبودند و البته تقریبا کهنه هم بودند و همچنین تختهای سنتی کهنه روی شنزار و دقیقا مقابل مغازه ها با فاصله چند متری از یکدیگر قرار داشتند که اغلب آنها اشغال شده بودند. پس از اینکه بالاخره میز و صندلی ای را برای نشستن انتخاب کردیم که مانند بقیه اصلا تمیز نبود با دقت بیشتری اطرافم را نگریستم. جالب بود که بر خلاف روز گذشته که بیشتر مردم در سکوت نشسته بودند و تحرک و جنب و جوش زیادی نداشتند، اغلب مردم بسیار پرنشاط و انرژی بودند و صداهای فراوانی  شنیده می شد. بدون اینکه به دریا نزدیک شوم سعی کردم از دور به دریا نگاهی بیندازم. بر خلاف ساحل که با چراغهای رنگارنگ کاملا روشن و پر نور بود در یا گویی در تاریکی خفته بود. کسی را کنار دریا نمی دیدم. انگار این آدم ها برای دیدن دریا و لذت از آن به اینجا نیامده بودند. بر خلاف روز، در شب دریا مورد بی توجهی زیادی قرار می گیرد؛ کسی به دریا توجهی نمی کرد مسلما به این خاطر که نور اطراف بیشتر از تاریکی دریا جلب توجه می کرد. اما صدا؟... مگر نه اینکه صدای دریا و برخورد امواج به ساحل صدایی آرامش بخش است که افراد زیادی را بخصوص در شب به آنجا می کشاند؟ اما در آن شب خاص و در آن مکان خاص امکان شنیدن صدای دریا نیز حتی از فاصله ای نزدیک وجود نداشت و کسی حتی توجهی به این تناقض نشان نمی داد. صدای دریا تنها پس زمینه ای مبهم بود در پس هیاهوی بی شمار جماعت. پس از آنکه مطمئن شدم تقریبا هیچ کس توجهی به دریا ندارد سعی کردم بیشتر به مردم توجه کنم و پی ببرم که این همه آدم در این وقت شب در این مکان چه می کنند. بیشتر مردم در گروه های چند نفره دور هم جمع شده بودند. بیشتر مردم روی صندلیها و یا تخت های متعلق به قهوه خانه های اطراف نشسته بودند اما عده ای هم ترجیح داده بودند گوشه ی خلوت تری بیابند و زیرانداز خود را پهن کنند و بنشینند. برخی نیز قدم می زدند و برخی دیگر آنچنان راحت روی شنها لم داده بودند گویی روی تخت خوابشان به استراحت مشغولند. اما جالب آنجاست که به جرات می توانم بگویم وجه اشتراک همه ی این گروه ها خوردن و یا آشامیدن بود. تقریبا در جمع همه ی آنهایی که روی صندلیها و تختها نشسته بودند می شد یک قلیان و سینی چای را دید. جوی شبیه به رستوران یا سفره خانه های سنتی داخل شهرها بود با این تفاوت که اینجا افراد در ازای چای و قلیان مدت زمان بسیار طولانی از تختها و میز و صندلیها استفاده می کردند. علاوه بر چای و قلیان  و چیزهایی از این قبیل هر گروهی خود را به شکلی سرگرم می کرد. گروهی که تعدادشان حدود 12 نفر بود و از سنشان می شد به راحتی حدس زد که اعضای یک خانواده هستند مشغول بازی پانتومیم بودند و با چنان هیجانی بازی و شادی می کردند که اصلا متوجه اطراف خود نبودند.جالب آنکه از محض ورودشان به محوطه دور هم نشسته بودند و پس از کشیدن قلیان به بازی پرداختند و پس از حدود 1 ساعت آنجا را ترک کردند و حتی نگاهی نیز به دریا نینداختند. به نظر می رسید که مسافر نبودند و اهل همان شهر و یا شهرهای اطراف بودند. عده ای دیگر آتش روشن کرده بودند و دور آن حلقه زده بودند  و با صدای بلند می خندیدند. گروهی دیگر که اغلب جوان بودند با آهنگی شاد و بلند می رقصیدند. شاید تعداد افرادی که آن شب در ساحل بودند تقریبا با تعداد افرادی که روز قبل در ساحل بودند برابر بود اما شلوغی و جنب و جوش و سروصدای شب قابل مقایسه با روز نبود.در روز سکوت بود و دریا. اما در شب مردم بودند و هیاهو. دریا دیگر دریا نبود؛ ساحل دریا پاتوقی امن و مطمئن بود که مردم می توانستند نرم ها و هنجارهای زندگی روزمره و قواعد اجتماع را در هم ریزند. ساحل دریا تنها یک وسیله بود تا مردم بتوانند شب تا صبح بیدار بوده و به شادی بپردازند؛ متفاوت لباس بپوشند(مردهای زیادی به راحتی با شلوارک کنار دریا قدم می زدند  و زنان زیادی پوشش کمتر و راحت تری داشتند)؛ به شادی و رقص بپردازند و بطور خلاصه به گونه ای متفاوت زمان بگذرانند؛ حتی اگر شده برای مدت کوتاهی. دریا در شب تنها یک مکان بود برای کارناوال های مردم. هر گروهی به گونه ای که خود می پسندید کارناوال خاص خود را اجرا می کرد و تنها این فضا و مکان بود که چنین امکانی را در اختیار آنان قرار می داد. در روز می توان افرادی را دید که برای لذت بردن از زیبایی دریا به ساحل می آیند اما در شب -اغلب در ایام تعطیل- افرادی به پارکینگ های ساحلی بابلسر می آیند که می خواهند با یکدیگر خوش و شاد باشند و شب نشینی کنند. مسلما اگر کسی بخواهد از سکوت و تاریکی شب و صدای دلنشین دریا در شب بهره مند شود در چنین زمانی به چنین ساحلی نمی آید و ترجیح می دهد به سواحل ناشناخته و خلوت برود.

خلاصه و ختم کلام اینکه آنچه من از مشاهدات مکرر خود از مناطق مختلف سواحل دریای مازندران و بخصوص در مشاهده ی آخر خودم استنباط کرده ام اینست که مردم در زمانهای متفاوت(شب-روز،تعطیلات-غیر تعطیلات) به شکل های گوناگونی ساحل را مصرف می کنند.روزها ساحل مکانی است برای شنا،آب بازی،قایق سواری و کسب لذت و آرامش از زیبایی دریا؛ و شب ها (بخصوص در تعطیلات رسمی و در فصل تابستان و سواحل خاصی که امکاناتی چون روشنایی و سرویس بهداشتی و ویلا و پلاژ و قهوه خانه و سوپرمارکت دارند) ساحل دیگر نه مکانی است که دریا دارد بلکه پاتوقی است لذت بخش برای شب نشینی و خوشگذرانیهای بیرون از خانه.

 

پایان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 0:26  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

چادر: 

1-      چادر حصاری است که در عین اینکه زن را از جمع دور میکند او را نزدیکتر میکند.چادر موجب میشود زن در حصاری خود خواسته کمتر در معرض نگاه و توجه باشد.این نگاه وتوجه لزوما نه از طرف مردان است و نه نگاهی جنسی. حس در معرض توجه نبودن زن چادری شاید شبیه باشد به پرسه زنی که در میان جمعیت ناشناسی پرسه میزند و میخواهد بدون اینکه توجه کسی را به خود جلب  کند به همه چیز توجه کند.زن ، با چادر خود را از معرض در توجه بودن توسط اطرافیان دور میکند ودر عین حال به خود اجازه نزدیک شدن به آنها را میدهد.

2- پوششی که زن چادری بر میگزیند پوششی است که در عین اینکه او را پوشیده و دور از نگاه  نگه میدارد ، دیگران را مشتاقتر برای نگاه میکند. ایجاد اشتیاق برای نگاه و در عین حال منع نگاه دو کارکرد چادر هستند که جدا از یکدیگر نبوده و یکی بدون دیگری قابل درک نیست. آنکه به یک زن چادری مینگرد نمیتواند از پوشش زیر چادر زن و یا بدن او به عنوان یک ابژه نگاه یا خیره شدن آگاه  باشد. اما در عین حال این اشتیاق در او بوجود می اید که آنچه را نمیتواند ببیند و از آن منع شده بیشتر بشناسد.

3- شکلهای مختلف چادر: ایجاد و رواج شکلهای  مختلف چادر، در واقع ترکیب گفتمانهای مختلف است.گفتمانهایی چون پوشش برتر(چادر) با گفتمانهای پوشش راحت تر و زیبا تر و در نتیجه حضور فیزیکی فعالانه تر درهم ادغام میشوند.زنانی که از چادرهای مدلهای جدید استفاده میکنند در واقع هم نوع پوشش چادر را انتخاب می کنند و هم آن سبک زندگی را که در آن راحت تر لباس بپوشند و هنگام فعالیت فیزیکی در اجتماع چیزی دست و پا گیرشان نشود.

4- مجری تلویزیونی که چادر رنگی بر سر کرده و در تلویزیون ظاهر شد اگر چه عکس العملهای مختلفی را برانگیخت اما شاید مهمترین نتیجه عملش آن باشد که به یاد بیاوریم و یا باور کنیم که گاهی چیزهایی آنچنان برای ما طبیعی نشان داده میشوند که یادمان می رود قراردادی بیش نیستند.مشکی بودن چادر، آنچنان طبیعی به نظرمان میرسد که اگر کسی خلاف آن عمل کند عکس العملهای تند زیادی را دریافت میکند.اما کاش عده ای فکر کنند که چه بسا چیزهای زیادی در اطرافمان هستند که (همانند مشکی بودن چادر) قراردادی و ساخته دست بشر هستند نه امری ذاتی و مطلق و طبیعی که نتوان در آن دست برد.

5- چادر بایدها و نبایدهای ضمنی را با خود دارد که بر خلاف آن عمل کردن، غیر طبیعی به نظر میرسد. چادر هم اجبارهایی را به وجود می آورد و هم منعهایی . چادر ، زن را مجبور به نوع خاصی  از پوشش (پوشاندن موها ، دستها و ...) و نوع خاصی رفتار (سنگین بودن در معنای عام آن،آنگونه که مردم کوچه وبازار از این واژه استفاده میکنند)میکند. و در عین حال از پوششهای خاصی ( شلوار کوتاه ،بوت ، نپوشیدن جوراب،کفشهای جلوباز و ...) و رفتارهای خاصی ( دویدن ، بلند حرف زدن و خندیدن،جلف بازی به معنای عام آن، آنگونه که مردم کوچه بازار از این واژه استفاده میکنند) منع میکند.

 

چادر تنها یک تکه پارچه سیاه و یا نوعی پوشش باستانی یا مذهبی نیست. چادر گفتمانی است که هم افراد چادری و هم افراد غیر چادری و حتی مردان را نیز تحت تاثیر خود قرار میدهد. گفتمانی که به زنان چادری میگوید چگونه رفتار کنند و به بقیه میگوید چه انتظاراتی از زنان چادری داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:45  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

کلانشهر تهران

اولین نکته ای که زیمل در مقاله "کلانشهر و حیات ذهنی" به آن اشاره می کند اینست که فرد در دنیای مدرن در پی حفظ استقلال و فردیت هستی خویش است. در کلانشهری چون تهران نیز افراد در پی حفظ استقلال و فردیت خود هستند و تلاش می کنند فاصله ی خود را با دیگران حفظ کنند. کلانشهر را می توان در مقایسه با شهر های کوچک مرکز و تجلیگاه مدرنیته و دنیای مدرن دانست. در شهرها و اجتماعات کوچک ویژگیهای جوامع سنتی بارزتر هستند و از جمله ی این ویژگی ها حاکمیت زندگی جمعی است؛ در شهرهای کوچک در مقایسه با کلانشهری چون تهران ، زندگی افراد شباهت زیادی به یکدیگر دارد و سبک های زندگی متفاوتی وجود ندارد. اما در تهران اینگونه نیست؛ استقلال و فردیت طلبی افراد بسیار بیشتر از شهر های کوچک است. وضوح فردیت گرایی و استقلال طلبی افراد در تهران را هنگامی می توان درک کرد که به زندگی افراد در آپارتمانها در کنار یکدیگر نگاهی دوباره بیندازیم. در تهران و کلا کلانشهرها آپارتمان نشینی رواج بیشتری نسبت به شهر های کوچک دارد. در مساحت کمی از زمین افراد زیادی در فاصله ی فضایی کمی از یکدیگر زندگی می کنند و تراکم جمعیت بالا است. اما در شهر های کوچک بعضا افراد در خانه های ویلای بزرگ که با فاصله ی نسبتا زیادی از یکدیگر بنا شده اند زندگی می کنند و اگر هم آپارتمان  نشینی وجود داشته باشد معمولا مساحت آپارتمانها بیشتر از تهران بوده و تعداد طبقات ساختمانها کمتر  است اما در کلانشهر تهران به علت تراکم بالای جمعیت و گرانی و ... آپارتمانها کوچک ترند و  ساختمانها بلندتر. اما آنچنان که زیمل در مقاله بیان می کند نزدیکی جسمانی و فضایی در تهران موجب نزدیکی ذهنی و روابط نزدیک تر نمی شود. علی رغم نزدیکی جسمانی و فضایی در تهران، از لحاظ روابط  و ذهنیت، افراد فاصله ی زیادی دارند. با کمی دقت به نوع روابط افرادی که در این دو نوع شهر زندگی می کنند می بینیم که اتفاقا افرادی که در شهرهای کوچک و با فواصل بیشتری از یکدیگر زندگی می کنند روابط بسیار نزدیکتری از لحاظ عاطفی با یکدیگر دارند و بیشتر همسایه های خود را – حتی همسایه هایی که ممکن است در کوچه یا خیابان دیگری زندگی کنند – می شناسند و با آنها ارتباط دارند. در تهران اما ،معمولا میان محل زندگی افراد تنها فاصله ای به اندازه ی دیواری نازک است و میان روابط فاصله ای به اندازه ی دنیاهای جدا از هم. با اینکه افراد زیادی در ساختمانی مشترک زندگی می کنند و طبعا مسائل مشترکی نیز با یکدیگر دارند اما روابط آنها یا به قول زیمل کنش متقابل آنها با یکدیگر بسیار کم و کمرنگ است. در واقع افراد در کلانشهرها تمایل دارند تا فاصله ی خود را با دیگران حفظ کنند و برای استقلال و حریم خصوصی خود و دیگران احترام بیشتری قائل هستند. به عبارت دیگر نوع زندگی در تهران موجب افزایش فردگرایی می شود اما در شهرستانهای کوچک مجالی برای رشد فردگرایی نیست و حاکمیت روح زندگی جمعی موجب می شود که کنش و روابط متقابل افراد علی رغم فاصله ی مکانی ، بسیار بیشتر از تهران است. بطور خلاصه در کلانشهر آنچنان که زیمل می گوید " نزدیکی جسمانی و باریک بودن فضا هر چه بیشتر فاصله ذهنی را نمایان می سازد."

تخصصی شدن نیز اگرچه وابستگی آدمیان را به یکدیگر بارزتر می کند ، در عین حال موجب رشد فردگرایی می شود تا جایی که "نتوان فردی را با فرد دیگر قیاس کرد و هر کسی تا بالاترین حد ممکن به عنصری ضروری مبدل می شود." واضح است که تخصصی شدن در تهران نمود بیشتری نسبت به شهرهای کوچک دارد و در نتیجه فردگرایی نیز در این شهر به مراتب بیشتر است.

همانطور که اشاره شد مدرنیته در تهران بیشتر از شهرهای کوچک تجلی پیدا کرده است. مدرنیته به زعم زیمل عبارت است از" شیوه‌ها و حالات تجربه‌کردن و زیستن مدرنیته. در واقع، در نگرش زیمل، مدرنیته همواره خود را در قالب تکه‌پاره‌ها و روابط بی‌ثبات، متحرک و سیال و حادث نشان می‌دهد." این ویژگیها را در تهران به وضوح می توان ردیابی کرد. زیمل در آثار خود به تجربه ی بصری و "نگاه" توجه خاصی داشته است." تجربه بصری در کلانشهر به دلیل تغییریافتن فرد - تماشاچی، مناظر، خیابان‌ها و کالاها، تجربه‌ای است سیال و دائما متغیر." از نظر زیمل کلانشهر حالات روانشناختی خاصی می آفریند از جمله : یورش سریع تصاویر متغیر، ناپیوستگی ادراک مبتنی بر نگاهی واحد، و غیر منتظره بودن هجوم تاثرات. به طور کلی "بنیاد روانشناختی فرد نوع کلانشهری در شدت یافتن تحریکات عصبی نهفته است." در شهرهای کوچک تنوع چندانی در زندگی اقتصادی و شغلی و اجتماعی وجود ندارد و تجربه ی بصری افراد دچار تغییر و تحول ناگهانی نمی شود.آهنگ حرکت زندگی در شهرهای کوچک موزون و یکنواخت است و زندگی ثبات بیشتری دارد. در تهران اما اینگونه نیست. فرد کلانشهری دائما در معرض تغییر و تحول است، ابژه هایی که او هر روزه با آنها سرو کار دارد همواره با سرعتی روزافزون دگرگون می شوند.محرک های بصری فراوانی او را مورد حمله قرار می دهند؛ خیابانها، فروشگاه ها ، ماشین ها ، بیلبوردهای تبلیغاتی، پارکها ، مراکز خرید و ...از جمله محرکهای بصری هستند که در شهری چون تهران هم بسیار یافت می شوند و هم دائما در حال تغییر و تحول هستند. در کلانشهری چون تهران است که ممکن است صبحی به قصد محل کار منزل را ترک کنید و ببینید که خیابانی که دیروز از شمال به جنوب یکطرفه بوده امروز از جنوب به شمال یکطرفه شده است؛ یا ساختمان قدیمی ای که دیروز پابرجا بود امروز نابود شده و برجی به سرعت جای آن را گرفته؛ یا قصابی سر کوچه فست فود شده و بوتیک ، سوپرمارکت. در تهران اگر امروز به ویترین مغازه ها نگاه  کنید چیزی متفاوت از آنچه دیروز دیده بودید می بینید. این تغییرات و دگرگونیها در شهرستانها بسیار کمتر است. در شهرستانهای کوچک اگر بعد از سالها به مغازه ای رجوع کنید که مثلا کفاشی بوده هنوز همان کفاش را می بینید که چون گذشته های دور مشغول به همان کار است و چه بسا سالها بعد پس از مرگ کفاش، پسرش را در همان مکان مشغول همان کار بیابید. این آهنگ یکنواخت زندگی در تهران بدین شکل وجود ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:42  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

بار تکفل و عوامل فرهنگی-اجتماعی موثر بر آن

با تاکید بر مسئله ی اشتغال زنان

این مقاله به بررسی تاثیر عدم اشتغال بسیاری از زنان در ایران بر افزایش بار تکفل می پردازد. بار تکفل بیانگر وابستگی فرد به جامعه برای تداوم زیست است بی آنکه به جای آن کالا یا خدمتی را ارائه کند. عوامل مختلفی چون عوامل اقتصادی،اجتماعی،جمعیتی و فرهنگی میزان بار تکفل را در جوامع گوناگون، متفاوت می سازد.  در کشورهای توسعه نیافته و جهان سوم میانگین سطح بار تکفل دو برابر بیشتر از کشورهای صنعتی و توسعه یافته است. ایران نیز در گروه کشورهای با بار تکفل زیاد قرار می گیرد. در بررسی عوامل موثر بر میزان بار تکفل، معمولا عوامل اجتماعی - فرهنگی  که ریشه در باورها، ارزش ها، سنت ها و هنجارهای جامعه دارند، نادیده گرفته می شوند. از همین رو است که نویسنده ی مقاله به بررسی تاثیر عوامل اجتماعی-فرهنگی با محوریت اشتغال زنان بر میزان تکفل در ایران می پردازد.

آمار نشان می دهد که در ایران بار تکفل معیشتی 1/4 است؛ یعنی هر فرد شاغل در ایران بطور متوسط عهده دار معیشت 4 نفر است. این میزان زیاد بار تکفل نتایج و عوارض ناخوشایندی را در طول زمان ایجاد می کنند که نشاندهنده ی اهمیت تلاش برای کم کردن این میزان می باشد. و طبق نتایج این مقاله میتوان گفت ورود بیشتر زنان به بازار کار میتواند این میانگین را کاهش دهد. و البته همه ی ما میدانیم که این امر میسر نیست مگر با بازنگری در شیوه ی تقسیم کار سنتی موجود در خانواده ها که بر اساس ارزشهای مردسالارانه ی سنتی صورت می گیرد و بازنگری در قوانین کاری موجود برای زنان در نهاد ها و ارگانها.

نتایج بررسیهای انجام شده در مقاله نشان می دهند که در تهران هر چه سطح تحصیلات زن و شوهر بیشتر باشد میزان بار تکفل در خانواده و در نتیجه فشار بر سرپرست خانواده کمتر است.نوع شغل نیز بر میزان بار تکفل تاثیرگزار است؛ بدین صورت که دیده شده که در خانواده های با سطح شغلی پایین تر (کارگران،رانندگان و...) میزان بار تکفل بیشتر از خانواده های با شغل در سطح بالاتر (کارمندان،کارشناسان،مدیران و ...) است. فرهنگ باروری در ایران نیز بر میزان بار تکفل در خانواده موثر است. بیشتر زوج های ایرانی از الگوی سه فرزندی پیروی میکنند که نامطلوب بوده و وضعیت کنونی بار تکفل را تقویت و حفظ می کند. علاوه بر اینها، سنت های موجود در کشور مبنی بر تامین معاش فرزندان تا پیش از ازدواج و نگهداری از کهنسالان تا پایان عمرشان در خانواده، تاثیر قابل توجهی بر حفظ و تداوم میزان بار تکفل دارد. در واقع طولانی بودن دوران مصرف کنندگی فرزندان در ایران فشاری دوچندان بر گروه شاغل وارد می آورد. ( خودم: در حالیکه تا آنجایی که من می دانم در کشورهای دیگر بخصوص آمریکا، دوران مصرف کنندگی فرزندان بسیار پایینتر از ما می باشد. فرزندان خیلی زودتر نسبت به فرزندان ایرانی از خانواده جدا شده و زندگی مستقلی را پیش می گیرند حتی اگر خانواده ی آنان از لحاظ مالی توانایی حمایت مالی آنان را داشته باشند. علاوه بر این، بسیاری از دانش آموزان نیز حتی پیش از استقلال کامل، کار کردن و کسب درآمد را بوسیله ی کار تابستانی یا چیزهایی از این قبیل تجربه می کنند. من فکر می کنم در ایران نیز باید کم کم به سویی برویم که جوانان هر چه زودتر در پی استقلال مالی باشند. در مقاله گفته شده که در خانواده های ایرانی تمایل به حمایت فرزندان تا پیش از ازدواج است اما من معتقدم که در برخی نقاط دور افتاده تر، فرزندان حتی پس از ازدواج و تشکیل خانواده نیز از حمایت مالی خانواده برخوردارند. من خودم در اطرافم نمونه های اینچنینی بسیاری دیده ام.)

عدم حضور جدی زنان در فعالیت های اقتصادی-تولیدی بیرون از خانه نیز موجب افزایش بار تکفل در خانواده و جامعه می شود. آمار نشان می دهد که بخش اندکی از زنان در ایران اشتغال مزدبگیر دارند.(11.8 درصد در سال 1381 ) که این خود یکی از تفاوتهای کشورهای در حال توسعه با کشورهای توسعه یافته است. (خودم: با توجه به میزان حضور دختران در دانشگاه ها و افزایش سطح تحصیلات آنان به نظر من این میزان اشتغال در میان زنان نگران کننده است.باید تحقیقی در اینباره صورت گیرد و بطور جدی نشان دهد که علت این میزان کم اشتغال زنان با توجه به افزایش سطح تحصیلات آنان چیست و چه باید کرد. هر چند این مقاله و دیگر مقالات اینچنینی می توانند اثرگزار باشند اما کافی نیستند و کارهای جدی تر و عملی تری باید صورت گیرد.)

تعصب ها و سازه های ذهنی موجود در جامعه نسبت به اشتغال زنان را می توان در سه گروه جای داد:

1.ارزشها و هنجارهای مذهبی: وجوب پرداخت نفقه بر مرد و همچنین لزوم حفظ عفاف زن و محدود بودن رابطه ی او با نامحرمان به گونه ای فعالیت زنان در درون خانه را تشویق می کنند.

2. سنت های ملی و آداب فرهنگی دیرینه: رواج ساختار مردسالارانه در ایران و باورهایی چون "مرد نان آور خانه و زن کدبانوی خانه" و تقسیم کارکردگرایانه ی نقش های خانوادگی نیز در نگهداشتن زنان در خانه موثر بوده اند.

3. نگرانیهای مردانه: نگرانیهای مردان درباره اشتغال زنان را می توان به دو گروه تقسیم کرد. نگرانیهایی که مردان آشکارا ابراز می کنند همچون نگرانی از اسیب رسیدن به وظایف خانه داری زن و نگرانی از نا مناسب بودن شرایط محیط کار برای زنان. و نگرانیهایی که در ضمیر ناخودآگاه مردان وجود دارد.(خودم: اینجاست که بر فروید درود می فرستیم!) همچون اشتغال زن یعنی بی کفایتی مرد، کنترل پذیر نبودن زن، پرتوقع شدن زن و سرد شدن روابط زناشویی.

نگرانیهای ذکر شده در بالا در صورتی واقعی خواهند بود که زن و مرد را دو قطب رودررو بر سر منافع ببینیم؛ اما اگر آن دو را جمعی مشترک با منافع مشترک در نظر گیریم آنگاه این نگرانیها خیالی بیش نیست.

نباید از یاد برد که بیرون رفتن زنان از خانه موجب ورود مردان به خانه نشده است. شاغل بودن زنان از وظایف خانه داری آنان نکاسته است و در واقع این زنان دارای نقش ها و وظایف چندگانه شده اند.( خودم: شاید باور این قضیه خیلی راحت نباشد اما واقعیت همین است. سال پیش خانمی حدودا 45 ساله را می شناختم که دارای تحصیلات عالیه و شاغل بود. او در عین حال که مسئولیت اداره ی یک مدرسه را داشت، خود را برای آزمون ورودی دکترا آماده می کرد و در حال آموختن زبان انگلیسی نیز بود و در عین حال روزی دو وعده غذای متفاوت می پخت زیرا پسران و همسرش دوست نداشتند که برای نهار و شام یک نوع غذا بخورند! و از یادم نمی رود روزی که آن خانم از شدت فشار کاری و عصبی کارش به بیمارستان کشید.)

نتیجه گیری:

این مقاله نشان می دهد که سازه های ذهنی و اجتماعی ما در رابطه با اشتغال زنان نیرومند و تعیین کننده است و موجب می شود که بخش بزرگی از نیروی انسانی- یعنی زنان – از صحنه ی کار و تولید بیرون قرار گیرند ؛ در نتیجه میانگین  بار تکفل در خانواده و جامعه زیاد می شود که خود مشکلات جدی و مهمی را بوجود می آورد.

نویسنده ی مقاله معتقد است که انعطاف پذیرتر کردن ساعات و شرایط کاری زنان و قائل شدن امتیازاتی چون مرخصی زایمان و ... می تواند کارساز باشد. همچنین بازنگری در نظام سنتی کارکردگرای تقسیم کار خانواده ی ایرانی نیز در حل این مشکل موثر است.

خودم: به امید آنکه روزی فرا رسد که جامعه و خانواده های ما ایجاد تعادل را آموخته و هر زنی بتواند بدون تحمل هیچ فشاری فعالانه در عرصه های مختلف جامعه حضور داشته باشد.

پایان

مشخصات مقاله:

بار تکفل و عوامل فرهنگی-اجتماعی موثر بر آن؛ با تاکید بر مساله ی اشتغال زنان

دکتر سید کمال الدین موسوی/ مدرس دانشکده علوم اجتماعی و اقتصادی دانشگاه الزهرا

مطالعات زنان ، سال 3، شماره ی 8 ،تابستان و پاییز 84، صص  31-46

 http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/64013840804.pdf

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 20:55  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

توضیحات اولیه:

منظور من از چکیده ی چکیده مقاله اینست که علی رغم طولانی بودن مقاله سعی کردم تا حد امکان آنرا کوتاه و مختصر و مفید ارائه کنم. از تمام مسائل آماری که در مقاله وجود داشت صرف نظر کردم (البته اگر هم می خواستم نمی توانستم آنها را ذکر کنم چون هیچ چیزی از آمار و روش تحقیق نمیدانم و خودم هم سر در نیاوردم!) و تنها به یافته های آن پرداختم در واقع بر خلاف کارهای هفته های قبل خلاصه ای جامع از مقاله بدست ندادم؛ مقاله را خواندم و فهم خود از آن را با شما در میان گذاشتم. به نظر خودم مقاله ی بسیار جالبی است و ما را به فکر فرو می برد. سعی کردم به نکات مهم و اصلی بپردازم که خواننده حوصله و رغبت به خواندن و در پی آن اندیشیدن داشته باشد. ... پس بخوانید...بیندیشید...بنویسید( منظورم اینه که کامنت فراموش نشه!)

مشخصات مقاله:

بررسی رابطه سرمایه اقتصادی زنان با نوع روابط همسران در خانواده

دکتر خدیجه سفیری/راضیه آراسته

مجله علمی و پژوهشی تحقیقات زنان ، سال دوم ، شماره اول

 http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/49313870105.pdf

چکیده:

مقاله ی حاضر به بررسی رابطه سرمایه اقتصادی زنان با نوع روابط همسران در خانواده (میزان روابط دموکراتیک) می پردازد. ضمن بهره گیری از نظریه منابع و مبادله، در این مقاله از 324 زن متاهل شاغل و خانه دار از طریق پرسشنامه اطلاعاتی جمع آوری شده است. یافته ها نشان داد که بین سرمایه اقتصادی زنان و میزان روابط دموکراتیک با همسر، رابطه معنادار و مثبت وجود دارد. بین منزلت شغلی شوهر و متغیر وابسته نیز رابطه ی معنادار و مثبت یافت شد.

با قائل بودن رابطه میان حوزه خصوصی(خانواده) و حوزه عمومی(جامعه)، مسائل مربوط به خانواده را بطور اساسی و بنیادین می توان بررسی کرد.این مقاله در پی یافتن پاسخ این سوال است که آیا میزان سرمایه اقتصادی زنان با میزان روابط دموکراتیک آنان با همسرانشان رابطه دارد ؟بطور کلی طبق نظریه ی بوردیو حجم و نوع سرمایه افراد موقعیت آنها را در خانواده و جامعه رقم می زند.

نویسندگان مقاله با این استدلال که بالا رفتن آمار طلاق در سالهای گذشته نشان از تغییرات در روابط همسران دارد، می خواهند به بررسی این نکته بپردازند که آیا دارا بودن سرمایه اقتصادی می تواند نوع رابطه ی زنان را با همسرانشان دوسویه و دموکراتیک تر کند؟

در بخش کوتاهی از مقاله به پیشینه ی این موضوع پرداخته شده است و اشاره شده که در بررسی هایی که قبلا انجام شده است نشان داده شده که سرمایه اقتصادی زنان به همراه عواملی دیگر در نوع روابط همسران تاثیر دارد و روابط خانواده های با زنان شاغل دموکراتیک تر است. بطور کلی شغل زن حتی در روابط مربوط به خانه و خانه داری او نیز تاثیرگذار است و باعث ایجاد شرایط برابرتری با مردان در کارهای خانه نیز شده است. همچنین در برخی از تحقیقات نشان داده شده است که تحصیل و اشتغال دو عامل موثر بر سلامت روانی زن می باشد. در تحقیق دیگری نشان داده شده است که هر چه شغل زن به لحاظ اجتماعی در سطح بالاتری باشد، قدرت او در تصمیم گیری در خانواده اش بیشتر است.

در این مقاله از دو چهارچوب نظری نظریه ی منابع و مبادله استفاده شده است. نظریه منابع بر این باور است که در روابط زن و شوهر ، هر که با اهمیت ترین منابع را در اختیار دارد از قدرت بیشتری نیز در تصمیم گیری برخوردار است. طبق نظریه مبادله ی پیتر بلاو، در معامله های نا برابر طرف با اعتبار کمتر تمایل به فرمانبرداری از طرف دیگر دارد. بنابراین در خانواده هایی که زن از منابع اقتصادی برخوردار است در جریان تبادل و رابطه با همسر خود از قدرت بیشتری برخوردار بوده و در مقابل زنانی که این منابع را در اختیار ندارند مطیع تر هستند. پس میتوان گفت که میزان سرمایه اقتصادی در روابط و تعاملات خانواده تاثیر زیادی دارد؛ در خانواده هایی که زن و شوهر هر دو به کارو فعالیت اقتصادی می پردازند و میزان سرمایه اقتصادی بالاست، سیاستها و قوانین مردسالارانه مورد قبول نیست و روابط دموکراتیک تر خواهد بود. البته لازم به ذکر است که بین سرمایه اقتصادی و شاغل بودن تفاوت وجود دارد. گاهی ممکن است زنی شاغل باشد اما از سرمایه اقتصادی کمی برخوردار باشد در مقابل ممکن است زنی خانه دار باشد اما سرمایه اقتصادی زیادی داشته باشد.

در این مقاله سه فرضیه کلی در نظر گرفته شده است:

1.     سرمایه اقتصادی زنان با نوع روابط مبتنی بر قدرت در خانواده رابطه مثبت دارد.

2.     سرمایه اقتصادی زنان با نوع روابط مبتنی بر گفتگو در خانواده رابطه مثبت دارد.

3.     سرمایه اقتصادی زنان با نوع روابط مبتنی بر ابراز محبت و صمیمیت با یکدیگر در خانواده رابطه مثبت دارد.

در واقع می توان گفت دموکراتیک بودن روابط همسران با سه شاخص قدرت،گفتگو و ابراز صمیمیت سنجش میشود.

نتایج بدست آمده از مقاله

نتایج بدست آمده در تحقیق نشان می دهد که میانگین سرمایه اقتصادی زنان شاغل بیشتر از زنان خانه دار است. همچنین میانگین روابط دموکرات در روابط زنان شاغل با همسرانشان بیشتر از زنان خانه دار است. در نتیجه هر چه میزان سرمایه اقتصادی زنان بیشتر میشود، روابط همسران آنها دموکراتیک تر و دوسویه تر میشود. در مجموع  نتایج آماری این پژوهش نشان می دهد که هرچه سرمایه اقتصادی زنان افزایش پیدا کند قدرت آنان در تصمیم گیری در امور مختلف مربوط به خانواده نیز بیشتر میشود. این افزایش موجب افزایش قدرت اثرگذاری زنان و همچنین افزایش همفکری زوجین نیز می شود. هر چه میزان سرمایه اقتصادی زنان بیشتر میشود میزان گفتگوی آنها با همسر خود نیز افزایش می یابد. همچنین افزایش سرمایه اقتصادی زنان موجب افزایش صمیمیت همسران و بیشتر شدن ابراز محبت آنها به یکدیگر می شود و درنتیجه روابط نیز دموکراتیک ترمی شود.

نتایج نشان دادند که میان فاصله سنی زوجین، اختلاف تحصیلات آنان، مدت زمان ازدواج و نوع ازدواج زوجین با روابط دموکراتیک، رابطه ی معناداری وجود ندارد؛ اما میان میزان درآمد شوهر و منزلت شغلی او با روابط دموکراتیک با همسر رابطه ی معنادار مثبت وجود دارد. یعنی هر چه درآمد شوهر بیشتر باشد، روابط او با همسرش دموکراتیک تر است؛ همچنین هر چه منزلت شغلی او نیز بالاتر باشد، روابط دوسویه تر و دموکراتیک تر خواهد بود. بین پایگاه اجتماعی و اقتصادی خانواده و روابط دموکراتیک با همسر نیز رابطه ی مثبت معنادار وجود دارد.

جامعه شناسانی که تقسیم کار بین زن و شوهر را می پذیرند معتقدند که نقش اقتصادی شوهر، زن را وابسته می کند و در صورت شکست در ازدواج، زن اجبارا این شکست را می پذیرد و تحمل میکند. در واقع وابستگی اقتصادی زن به شوهر او را در موقعیت تابع و پست تری قرار می دهد.

در این مقاله فرض بر آن بود که زنانی که سرمایه اقتصادی دارند و از نظر اقتصادی وابسته به شوهران خود نیستند در رابطه با همسر خود نیز از قدرت بالاتری برخوردارند و در نتیجه روابط میان این زوجها دموکرات تر است؛ درستی این فرضیه بر پایه ی نظریه مبادله و نظریه منابع به اثبات رسید.

باید در نظر داشت که طبق یافته های این پژوهش ، منزلت شغلی شوهر نیز درکنار سرمایه اقتصادی زن تاثیر زیادی در روابط دموکراتیک آنها دارد؛ زیرا مردی با منزلت شغلی بالا ( و احتمالا تحصیلات بالا) سعی بیشتری در ایجاد روابط دموکراتیک با همسر خود خواهد کرد.

 پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:19  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  | 

بررسی رضایتمندی از زندگی زناشویی در چهار نوع از ساختار خانواده

آمنه بختیاری

چکیده

این پژوهش به مقایسه ی رضایتمندی از زندگی زناشویی در چهار مرحله ی ساختار خانواده می پردازد.

1.خانواده هایی که تازه ازدواج کرده و فرزند ندارند.

2.خانواده هایی که فرزند پیش دبستانی یا دبستانی دارند.

3. خانواده هایی که فرزند نوجوان دارند.

4.خانواده هایی که فرزندان آنها ازدواج کرده و خانواده را ترک کرده اند.

نمونه ی بررسی شده 120 خانواده می باشند که هر گروه 30 خانواده را در بر می گیرد. ابزار استفاده شده پرسشنامه رضایتمندی از زندگی زناشویی انریچ است. روش تحقیق علی مقایسه ای است. برای تجزیه و تحلیل داده ها از واریانس عاملی استفاده شده است. نتایج نشان میدهد که زوج هایی که فرزندان آنان ازدواج کرده و خانه را ترک کرده اند بیشترین میزان رضایت و زوج هایی که فرزند نوجوان دارند کمترین میزان رضایت را دارند.

مقدمه

خانواده نظام واحدی است که نقش های اجتماعی متعددی را بر عهده دارد و ارتباط متقابل اعضای آن بر مبنای بنیاد ها و نیاز های فرهنگی جامعه شکل می گیرد. باید در نظر داشت که ساختار و ترکیب خانواده در طول حیات دچار تغییراتی می شود که به دنبال خود مسائل و مشکلاتی را در تعامل و کشاکش کنش متقابل شکل میدهد که ممکن است به کشمکش های خانوادگی و نا رضایتی از زندگی زناشویی منجر شود. بنابراین موضوع پژوهش حاضر بررسی رضایتمندی از زندگی زناشویی در انواع ساختار خانواده می باشد.

فرضیه های پژوهش

بین عوامل موثر در رضایت از زندگی زناشویی در دوره های مختلف ساختار خانواده ، تفاوت معناداری وجود دارد.

نظریه های مربوط به ساختار خانواده

ساختار خانواده از 3 دیدگاه بررسی می شود. 1.نهادی 2.کنش متقابلی 3. ساخت و وظیفه

1-دیدگاه نهادی:

در این دیدگاه نهاد ازدواج در اجتماع کل قرار گرفته و این نهاد ارگانیسمی است که نظام آن بوسیله ی اجزای تشکیل دهنده اش حفظ میشود. بنابراین شباهتهایی به چهارچوب ساخت و وظیفه دارد؛ با این تفاوت که دیدگاه نهادی بر جنبه ی توصیفی، تاریخی و مقایسه ای بیشتر تکیه می کند. از جمله ی این نظریه ها می توان به نظریه ی دورکیم اشاره کرد.

2-دیدگاه ساخت و وظیفه:

این دیدگاه خانواده را یکی از پاره نظامهای کل اجتماع می داند که انجام پاره ای از وظایف اجتماع را برعهده دارد. این دیدگاه خانواده را نظامی باز و متاثر از عوامل خارجی و موسسات دیگر اجتماعی می داند و فرد را وابسته به نظام نقش ها و پایگاه های حقوقی به شمار می آورد.

3-دیدگاه کنش متقابل:

این دیدگاه می گوید "خانواده مرکبی است از اشخاص که افراد بدون آن کنش متقابل دارند و هر کدام موقعیتی خاص در داخل آن دارند که بوسیله ی تعدادی نقش مشخص می شوند." این دیدگاه روابط موجود بین خانواده و موسسات دیگر اجتماعی را نادیده می گیرد.

نظریه های سیستمی خانواده

بنا بر این نظریه سیستمی که بیش از همه بر فرد محیط است و رفتارهای او را شکل می دهد، خانواده است. خانواده زیر سیستمی از جامعه است. در درون خانواده نیز زیر سیستمهای کوچک دیگری وجود دارند. به عبارتی می توان گفت که خانواده یک واحد اجتماعی است که با یک رشته وظایف تکاملی روبرو است که در امتداد پارامترهای تفاوتهای فرهنگی تغییر می کنند. یعنی زوج در ابتدای ازدواج با شماری از وظایف روبرو می شود. اما تولد کودک یک تغییر بنیادی در سازمان خانواده است. به مرور فرزندان بزرگتر شده و فرزندان دیگری وارد خانواده می شوند که در همه ی این دوران تکامل، خانواده ملزم به تطابق و بازسازی است. خانواده باید در عین حفظ تداوم خود به مقابله با تغییرات درونی و بیرونی بپردازد. بنابراین خانواده یک سیستم باز در حال ساختار است. با این توضیحات خانواده سیستمی دارای سه جز است؛ اول یک سیستم اجتماعی-فرهنگی باز و در حال دگرگونی است؛دوم خانواده تکامل پیدا می کند؛ یعنی مراحلی را پشت سر می گذارد که مستلزم بازسازی است.سوم، خانواده با شرایط تغییر و تطابق پیدا می کند تا تداوم خود را حفظ کند و رشد روانی-اجتماعی هر یک از اعضای خود را افزایش دهد.

دیدگاه اولسون درباره ی خانواده

اولسون(1989) معتقد است سه زمینه ی رضایتمندی از زندگی زناشویی عبارتند از:

-رضایت افراد از ازدواجشان

-رضایت از زندگی خانوادگی

-رضایت از زندگی بطور کلی

او نشان می دهد که رضایت افراد از ازدواج، زمینه ساز و هسته ی اصلی رضایت از خانواده و زندگی بطور کلی است.

روش پژوهش

 آزمودنیها

نمونه های مطالعه شده از طریق نمونه گیری در دسترس، از زوجهای شاغل در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی انتخاب شدند و بر طبق گروه بندی اولیه ی تحقیق در هر گروه 30 زوج جای گرفتند.

ابزار پژوهش و روش اجرا

برای سنجش میزان رضایتمندی از زندگی زناشویی از پرسشنامه ی 115 ماده ای انریچ استفاده شده است.(برای کسب اطلاعات بیشتر درباره ی این پرسشنامه، به اصل مقاله رجوع کنید.)

روش تحلیل داده ها

تحلیل واریانس روش تحلیل داده ها در این پژوهش می باشد.

یافته ها

جدول ارائه شده در مقاله نشان می دهد که در تمام زیر مقیاسها و نیز نمره ی کل آزمون انریچ تفاوتهای کاملا معناداری بین نمرات چهار گروه شرکت کننده در تحقیق وجود دارد.

بررسی جدول شماره ی 3 ارائه شده در مقاله نشان می دهد که  گروه زوجهایی که فرزندانشان ازدواج کرده اند، بیشترین میزان رضایت از زندگی زناشویی و گروه زوجهایی که فرزند نوجوان دارند، کمترین میزان رضایت را دارا هستند.

بر اساس ارقام ارائه شده در جدول شماره 4 مشاهده می شود که در تمام 11 بخش پرسشنامه، تفاوت بین میانگین 4گروه نمونه مشهود است که در این میان نمرات زوجهای دارای فرزند نوجوان نسبت به نمرات سایر زوجها در پایینترین سطح قرار دارد و نمرات زوجهای دارای فرزند ازدواج کرده در بالاترین سطح قرار دارد.

بحث و نتیجه گیری

نتایج نشان می دهد که بین مراحل ساختار خانواده از لحاظ تاثیر آن بر رضایتمندی از زندگی زناشویی تفاوتهای معنا داری وجود دارد. این میزان در زوجهای با فرزند نوجوان کمترین سطح را دارد. مرحله پس از آن زوجهای با فرزند دبستانی است. سپس زوجهای بدون فرزند و نهایتا بیشترین میزان رضایت را زوجهای با فرزند ازدواج کرده دارا می باشند.

نوجوانی دوره ی پیچیده ای است که در کنار بلوغ جنسی، فرد در پی بنا نهادن هویت فردی خود مستقل از خانواده می باشد. درنتیجه نوجوان بودن فرزند اشتغالات ذهنی خاصی را برای والدین ایجاد می کند که بر میزان رضایت از زندگی زناشویی آنها تاثیر منفی می گذارد. در مقابل در مرحله ای  که فرزندان ازدواج کرده و خانه را ترک کرده اند، دوره ی تازه ای در زندگی خانوادگی بوجود می آید؛ بدین ترتیب که زن از وظیفه ی تربیت و مراقبت از فرزندان رها شده و مرد نیز به آخرین مرحله ی پیشرفت شغلی دست پیدا کرده و درآمد آن دو نیز به بالاترین حد ممکن می رسد و زوج وقت بیشتری برای خود دارند که همه ی این ابعاد بر رضایتمندی آنان از زندگی زناشویی تاثیر مثبت دارد. در تحقیقات دیگری( لویس وکول1975، میرخشتی1375 ) نیز نتایج مشابه بدست آمده است.

در مجموع می توان چنین نتیجه گرفت که با توجه به اینکه هر مرحله از ساختار خانواده ویژگیهای خاص خود را دارد و گذار از یک مرحله به مرحله ی دیگر میتواند مشکلاتی را برای خانواده ایجاد کند، باید با آگاه سازی و آموزش صحیح به خانواده ها از بروز مشکلات تا حدی ممانعت به عمل آورد.

پایان

 

http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/49313870102.pdf

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 13:40  توسط عاطفه ابراهيم نژاد  |